تبليغاتX
زندگی،عشق و حال، صفا، جوونی تا ابد


من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم


منم اگه جای جناب حکیم عمر خیام بودم و همچین می نابی جلوی روم بود همین حرفو میزدم!

آخ که چه حال و هوای دلی به آدم دست میده از خوندن این شعر خیام

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:14  توسط Mory  | 




گل در بر و می در کف و معشوق بکام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

درمجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه ی چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکّر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگست

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظر باز

و آنکس که چو ما نیست دراین شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایّام گل و یاسمن و عید صیام است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:2  توسط Mory  | 

سلام به همه دوستای خوب و قدیمی و مهربون و باوفای خودم

بعد 2.5 سال اومدم.

اومدم این پست رو بزارم فقط به این منظور که دوباره دوستای گلم بیان ببینم چیکار میکنن

مخلص همتونم

دوستون دارم

ببینم چه میکنیدهااااااااااا


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 0:59  توسط Mory  | 

 

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

 

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 1:2  توسط Mory  | 

 

 

زندگي قصه تلخيست

كه از آغازش

بس كه آزرده شدم

چشم به پايان دارم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 1:44  توسط Mory  | 

 

 

گرمی مستی نمیاد توی رگهای تنم

میدونم دلم میخواد با یکی حرف بزنم

کی میاد به حرفای من گوش بده؟

آخه من غریبه هستم با همه

یکی آشنا میاد به چشم من

ولی از بخت بدم اونم غمه

مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه!

غم با من زاده شده منو رها نمیکنه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 23:0  توسط Mory  | 

 

 

خسته و دربه در شهر غمم شبم از هرچی شبه سیاه تره

 

زندگی زندون سرد کینه هاست تو دلم زخم هزار تا خنجره

 

چی میشد اون دستای کوچیک و گرم رو سرم دست نوازش میکشید

 

بستر تنهایی و سرد منو بوسه ی گرمی به آتیش میکشید

 

چی میشد تو خونه ی کوچیک من غنچه های گل غم وا نمیشد

 

چی میشد هیچکسی تنهام نمیذاشت جز خدا هیچکسی تنها نمیشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:55  توسط Mory  | 


قصه زندگي از زمان بچگي تا دوره جووني



بيدار شدن از خواب با صداي گلوله، بمباروناي هوايي


فرار به خارج كشور به خاطر سختي زندگي


نداشتن يه اتاق واسه خوندن درسي كه با خوندنش ميخواستي برسي به جايي


ديدن صحنه هاي فجيج تو خانواده هاي اشرافي


دختر و پسراي مايه دار سوار ماشين رونيز نقره اي


رفتن به خدمت سربازي تو بهترين دوره زندگي


سربازي مث بردگي كشيدن بيگاري


ديدن نامردايي به خاطر در و دافي افتادن تو خط مشروبات الكلي


دست زدن به دزدي به خاطر پول تو جيبي


ديدن عكس دختر پسرا تو جشناي تولد و پارتي


ديدن عكس جوونايي كه شهيد شدن توي جنگ تحميلي


لعنت به این زندگی


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:59  توسط Mory  | 

 

 

كجا برم خدايا؟ به كي بگم غمم را؟ كه غم زبونمو سوزونده

چرا به لب بيارم كه آتش درونم تا استخونمو سوزونده؟

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 21:1  توسط Mory  | 

 

ز بس تنها نشستم , درهارو رو خود بستم

همصحبت آينه ، اونم زدم شكستم

آه اي خدا به داد ما نميرسي

مرديم همه ز حسرت و ز بي كسي

همه دلها پر غم , تو چشمام اشك ماتم

ديگه فريادرسي نيست , به جز خدا كسي نيست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:32  توسط Mory  |